تبليغاتX
دارم از تو می نویسم ...

دارم از تو می نویسم ...
بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او. (همیلتون)

جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست. (محمد حجازی)

آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است. (مترلینگ)

هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی. (هیلزهام)

تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را. (حضرت علی علیه‌السلام)
اگر می‌بینی کسی به روی تو لبخند نمی‌زند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن. (دیل کارنگی)

برای اداره كردن خویش، از سرت استفاده كن و برای اداره كردن دیگران، از قلبت. (دالایی لاما)

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند. (گراهام بل)

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم. (شوپنهاور)

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 12:2 ] [ مینا ]
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش .



تمام تاریخ عبارت است جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند!



وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم

وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم

چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن



عشق زاییده ی تنهاییست و تنهایی زاییده ی " عشق " ...



دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را می تواند تحمل کند
هیچ کس بد نیست
دلی که در بی اوئی مانده است
برق هر نگاهی جانش را می خراشد !



خدایا، به هر که دوست می‌داری بیاموز که:
عشق از زندگی کردن بهتر است
 و به هرکه دوست تر می‌داری بچشان که:
دوست داشتن از عشق برتر!



کسی می تواند برای نان و آسایش و لذت و برخورداری مادی مردم تلاش کند که خود به نان و آسایش و لذت و زندگی مادی نمی اندیشد !؟



آدم همیشه یک نقاب بر صورتش دارد و تنها دو جاست که غالبا نقابی را که در
سراسر عمر بر چهره دارد پس می زند :

 سلول زندان و بستر مرگ !



نشستم و چشم به جلوه‌هاي زيباي شعله شمع دوختم،
زبانه آبي‌رنگ آن را که گويي هزاران حرف تازه با من داشت مينگريستم و ميشنودم،
ميسوخت، مي‌گريست، ميگداخت و در برابرم ذوب مي‌شد و هيچ نمي‌گفت،
اما سراپا گفتن بود...



خدايا! به من قدرت آن را عطا کن که بتوانم بدان اندازه که او را دوست مي‌دارم نياز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم.



هرکسي بايد هر چندي يکبار مدتي تنها باشد، تنهايي هم يکي از احتياجات آدمي است...



خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و
مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم، برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 11:27 ] [ مینا ]

روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !

چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی...

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 10:35 ] [ مینا ]

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 10:34 ] [ مینا ]
نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری .


هنوز کودکم ... همین !


مینویسم فقط از حس هایم .... و نه از روی هیچ معیار دیگری ....


یه دختر ...
یه دختر از جنس رویاهایش ...
یه دختر که سعی میکنه یک اشتباهو هرگز تکرار نکنه ...
یه دختر که زود وابسته میشه ...
یه دختر که زود دلش میشکنه ....
یه دختر که عادت کرده به اینکه بریزه تو خودش ...شاید روزی سرازیر شود ...شاید ...


خط خطی میکنم از غم هایم ...
از شادی هایم ...
از بی .....هایم ...
از دلتنگی هایم ...
از شکستن هایم ...
از رویاهایم ...
از امیدهایم ...
از سوال های بی جواب زندگیم ...
و از هرچه سنگینی می کند روی دلم و از هر آنچه خوشم بیاید ...

در خواندن این خط خطی ها چند چیز رو در نظر داشته باش :
نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری .
واقعیت یه چیزه و بنظر اومدن یه چیزه دیگه .
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 2:39 ] [ مینا ]
اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يك زندگي خوب حركت مي كنند كه از كنارش رد ميشن !!

اینگونــه زندگــی کنیـم :
سـاده امّا زیبــا
مصمـم امّا بی خیـال
متواضـع امّا سربلنـد
مهربـان امّا جـدی
سبز امّا بی ریـا
عــاشق امّا عــاقل

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی…. نترس گردوی کوچک !

آنچه سیاه می شود روی تو نیست ، دست آنهاست …


یادم باشه تو زندگی نگاه باید اونقدر بلند باشه تا آدم بتونه قدم کوچک برداره

فهمیده*ام که در زندگی یک زلزله هفت ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می*کند

 

 

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 7:2 ] [ مینا ]

پناهگاهم در میان تمام شب هایم جز خودم و یک اتاق خالی و سکوت ، چیزی بیش نبود ..
وقتی که دلم می گرفت ، وقتی که گریه ام از سر می گرفت ، تنها پناهگاهم خلوت تنهایی بود ...
در طول زندگانیم کسی نپرسید چرا لبخندهایت خشک و بی امید است ..
کسی خلوت تنهاییم را حس نکرد . . .

آسمان بغضش را بر سر من خالی کرد ..
و برای همیشه مرا با سکوت ، رها کرد ..
حتی لحظه ای نشد که گریه ام بدون ابراز محبت نسبت به تو باشد ،

نسبت به تو تنهاترینم ...

شاید اشک هایم را به پایت ریختم تا زندگی را از سر بگیرم ..
شاید گریه هایم را شبانگاهان ستارگان آسما ن برایت نقل کرده باشند ...
شاید سکوتم نشانه زندگی و گذر از بی کسی بود ...
امروز بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ است و برایت می لرزد ،...

 برای دیدنت می خواهم نفسم را در سینه ام برای لحظه ای نیز حبس کنم

و چیزی از دل آشفته خود جلوه گر کنم ...

دل من که گریسته و می گرید و خواهد گریست ...
آری ، پناهگاه من ، تنها جایگاه من عشق من است ....
جایگاهی که دیرینه است که در میان آرزوهایم پنهان شده اند و شاید هم گم کرده ام باشد ... مامن و پناهگاه من در میان سکوت تنهاییم مانده است و می ماند...

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 2:16 ] [ مینا ]
امپراطور یونان به کوروش گفت: ما برای شرف می جنگیم و شما برای ثروت!
کوروش جواب داد: هر کس برای نداشته هایش می جنگد.
زنده باد کوروش کبیر
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 14:33 ] [ مینا ]

خسته ام؛
خسته تر از آنی که خیانت کنم
...تنهایم؛
تنها تر از آنی که عاشق شوم


گروه اینترنتی ایران سان

 

[ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 3:35 ] [ مینا ]
مگر نگفتند که "من" و "تو" ،"ما" میشویم؟!
پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست؟
از کی "تو" اینقدر سنگدل شدی ؟!
اصلا این "او" را که بازی داد که آمد
و "تو" را با خود برد و شدید "ما"؟!
میبینی؟
قصه ی عشقمان فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!

[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 0:42 ] [ مینا ]
درباره وبلاگ

امکانات وب

بک لینک فا